مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

222

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بديد ، گفت : تبارك اللّه احسن الخالقين . به خدا سوگند كه از كنيز ، خوبروىترى . پس از آن عجوز گفت : چون زنان ، پاى چپ پيش بنه و پاى راست بگذار . پس نعمت در پيش روى عجوز بدانسان كه ياد داده بود ، برفت . چون عجوز ديد كه راه رفتن زنان آموخته است ، به او گفت كه : مكث كن كه فردا شب نزد تو خواهم آمد و اگر خدا بخواهد ، ترا گرفته ، بدار الخلافه ببرم . ولى چون تو حاجبان و خادمان ببينى ، دل قوى دار و سر به زير انداخته ، با كسى سخن مگو . چون وقت موعود دررسيد ، عجوز درآمد و او را گرفته ، بقصر خليفه برد . حاجب خواست ممانعت كند . عجوز گفت : اى پليدك ، او كنيز نعم ، خاصهء خليفه است . چگونه او را بازميگردانى ؟ پس از آن گفت : اى كنيز ، داخل شو . نعمت با عجوز داخل شدند و در دهليز همىرفتند . عجوز گفت : اى نعمت ، با دل قوى داخل قصر شو و از دست چپ ، پنج در شمرده و از در ششمين داخل شو . كه آن مكان از بهر تو مهيّا گشته و هراس مكن و چون كسى با تو سخن گويد ، تو با او سخن مگو . پس از آن عجوز ، نعمت را همىبرد تا بدرى برسيدند كه بقصر گشوده ميشد . حاجب در برابر بايستاد و با عجوز گفت : اين كنيزك چيست ؟ چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و چهل و سوم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، حاجب در برابر عجوز بايستاد و به او گفت : اين كنيزك چيست ؟ عجوز گفت : اين كنيزك را خاتون همىخواهد شرى كند . حاجب گفت : بىاجازت خليفه ، كس نتواند بدرون درآيد . اين كنيزك بازگردان . من نگذارم بدرون درآيد . كه من بدينسان مأمور شده‌ام . عجوز دايه با حاجب گفت : اى بزرگ حاجبان ، عقل تو كجا رفته ؟ نعم ، كنيز خليفه كه خليفه دل‌بستهء محبت اوست ، از بيمارى خلاص يافته و خليفه ، گمان خلاصى او را نداشت . اكنون همىخواهد كه اين كنيزك شرى كند . تو بكنيزك ممانعت مكن كه مبادا اين خبر